قذف (تهمت زنا و لواط به فرد مسلمان) و فحاشی

دوازدهمین گناه کبیره قذف یا دادن نسبت زنا یا لواط به زن یا مرد مسلمان پاکدامن است. در سورۀ نور مى‌فرماید: «بی‌‏گمان، كسانى كه به زنان پاكدامنِ بی‌خبر [از همه جا] و باايمان نسبت زنا می‌دهند در دنيا و آخرت لعنت‏ شده‏‌اند و عذابى سخت ‏در انتظارشان خواهد بود». علاوه بر این، فحاشی هم که ابتلای بسیاری از مردم است حرام است.


 از حضرت باقر (ع) روایت شده که در روز قیامت اعضاى مؤمنان بر ضد آنان شهادت نمى‌دهند و گواهى اعضا بر ضد صاحبش ویژۀ کسى است که سزاوار سوختن در آتش باشد و حال قذف‌کننده چنین است. همچنین، در سورۀ نور مى‌فرماید: «آنان را که به زنان پاکدامن نسبت زنا مى‌دهند، ولی چهار نفر گواه بر آن نمى‌آورند هشتاد تازیانه بزنید و بعد از این در هیچ موردى گواهى آن‌ها را قبول نکنید که ایشان فاسق‌اند».

اگر چهار مرد عادل با چشم خود زنا یا لواط را دیدهباشند مى‌توانند باهم بر آن گواهى دهند، اما اگر از چهار نفر کمتر باشند حق ندارند به آنچه دیده‌اند گواهى دهند و اگر گواهى دهند فاسق‌اند و مستحق مجازات [از اینجا مشخص می‌شود اسلام تا چه حد بر حفظ آبروی افراد تأکید دارد، هرچند گنهکار باشند، و مجازات را وقتی روا دانسته که فرد آن قدر لاابالی است که در جایی مرتکب زنا می‌شود که لااقل چهار نفر حضور دارند! کجایند جاهلانی که می‌گویند اسلام دین خشونت است؟]. علت این حکم حفظ عفت و عزت جامعه است، زیرا وقتی تهمت‌هاى گزنده شایع و بدون کیفر باشد روح عزت و غیرت می‌میرد و پردۀ آبرو دریده می‌شود. براى جلوگیرى از تهمت‌هاى ناروا و داغ‌شدن بازار تهمت و شایعه و دروغ و شیوع اضطراب و ناراحتى در میان مردم، اسلام چنین در حفظ آبروی افراد سختگیری کرده است. با این حال، اگر مرد همسر خود را متهم سازد و شهودى هم نداشته باشد، اسلام موقعیت خانه و عدم امکان حضور شهود را در نظر گرفته و مرد را از کیفر معاف داشته، ولى به شرط آنکه چهار بار خداوند را شاهد به راستگویى خود آورد و شهادت پنجم براى آن باشد که اگر دروغگوست لعنت خدا بر او باشد و زن را نیز از کیفر حفظ مى‌کند اگر چهار شهادت از خدا بیاورد که مرد دروغ مى‌گوید و شهادت پنجم براى آن باشد که اگر مرد راستگو باشد خشم خدا بر آن زن باشد.

 

قذف‌کننده مؤمن نیست

از حضرت باقر (ع) روایت شده که خداوند قذف‌کننده را از جرگۀ مؤمنان خارج فرموده، چون از او به «فاسق» تعبیر مى‌فرماید و فاسق هم در مقابل مؤمن است. حضرت رسول (ص) نیز فرموده: «کسى که به مرد یا زن پاکدامنىنسبت زنا بدهد خداوند کردار نیکش را از بین مى‌برد و روز قیامت هفتادهزار ملک او را از پیش و پس تازیانه مى‌زنند، پس او را به آتش مى‌اندازند».

 

مجازات قذف‌کننده

اجراى حد قذف مشروط به چند امر است:

 ١ - قذف‌کننده بالغ و عاقل باشد. پس اگر طفل نابالغ یا دیوانه قذف کرد نباید او را حد زد. و نیز با اختیار و قصد باشد. پس اگر سهواً یا غفلتاً یا به شوخى قذف کرده حد بر او جارى نمى‌شود.

 ٢ - قذف‌شده پنج شرط داشته باشد: بلوغ، عقل، حریت، اسلام، پاکدامنى (یعنى متظاهر به عمل شنیع نباشد و از نسبت‌دادن زنا و لواط به او ابا داشته باشد). اگر یکى از پنج شرط در او نباشد، دشنام‌دهنده را حد نمى‌زنند.

 ٣ - دشنام به زنا یا لواط باشد و نسبت هم صریح باشد، نه کنایه. مثل اینکه به مرد مسلمان بگوید: «اى زناکننده». یا به زن مسلمانى بگوید: «اى زنادهنده» و هر لفظى که این معنى را صریحاً بفهماند.

اگر به کسى بگوید پدرت زنا مى‌کرده، در این صورت مقذوف پدر مخاطب است و حق اجراى حد براى اوست، نه مخاطب. اما چون مخاطب هتک آبرویش شده حق تعزیر دارد. همچنین، اگر به کسى بگوید: اى زنازاده یا خواهرفلان یا مادرفلان، در همۀ این موارد حق اجراى قذف براى غیر مخاطب است.

 ۴ - دشنام‌دهنده نتواند نسبتى را که داده اثبات کند.

 ۵ - دشنام‌داده‌شده نسبت را انکار کند و حد قذف را بر دشنام‌دهنده بخواهد. بنابراین، اگر نسبت را بپذیرد یا دشنام‌دهنده را ببخشاید، حد قذف ساقط مى‌شود.

 

توبۀ از قذف

قذف دو جنبه دارد: حق‌الناس و حق‌الله. حق‌الناس از آن رو که آبروى مسلمان قذف‌شده را ریخته و او حق دارد که قذف‌کننده را نزد حاکم شرع حاضر کند. بنابراین، قذف‌کننده یا باید خود را تسلیم مقذوف کند تا حد بر او جارى شود یا رضایت قذف‌شده را به‌دست آورد تا او را ببخشاید. اگر مقذوف او را عفو نکند و حد هم جارى نشود تا اینکه مقذوف بمیرد، این حق به ورثۀ مقذوف منتقل مى‌شود و باید تسلیم آن‌ها شود.

******

از امام صادق (ع) پرسیدند: مردى به مرد دیگری نسبت زنا می‌دهد، اما مرد قذف‌شده قذف‌کننده را عفو می‌کند، اما بعداً از عفو خود پشیمان شود و می‌خواهد بر قذف‌کننده حد جارى شود. امام (ع) فرمود: «پس از عفو، حق او ساقط مى‌شود؛ دیگر براى او حد نیست». پرسیدند: اگر آن مرد بگوید «اى پسر زنادهنده» و آن شخص قذف‌شده او را عفو کند چه؟ امام (ع) فرمود: «اگر مادر قذف‌شده زنده باشد، خود قذف‌شده حق ندارد او را عفو کند، زیرا حق عفوکردن با مادر اوست (چون نسبت زنا به مادر او داده شده). هر وقت بخواهد مى‌تواند حق خود را از قذف‌کننده مطالبه کند. اما اگر مادرش بمیرد، چون ولى امرش فرزند اوست، مى‌تواند قاذف را عفو کند».

پس از اجراى حد یا عفوکردن مقذوف، او باید نزد حاکم و نزد مسلمانان اقرار به کذب خود کند و بگوید نسبت زنا یا لواط که به فلان دادم دروغ است. پس از توبۀ فرد و تکذیب ادعای خویش، از جرگۀ فاسقان بیرون می‌آید و می‌توان گواهی او را پذیرفت. یادآوری می‌شود اگر کسی با چشم خود زنا را ببیند، اما به تنهایی و نه به همراه سه نفر دیگر شهادت دهد باز هم فاسق است و باید خود را تکذیب کند. او اصلاً حق ندارد آنچه را دیده بازگو کند، مگر اینکه سه مرد عادل دیگر هم دیده باشند.

جنبۀ حق‌اللهی قذف این است که خداوند آن را تحریم فرموده و قذف‌کننده مخالفت نهى خدا کرده و از این ‌رو مستحق عذاب الهى است، مگر اینکه به راستى از گناه خود سخت پشیمان شود و از پروردگار خود استغفار کند و پس از توبه باید از مقذوف هم طلب عفو کند یا تسلیم اجراى حد شود و گفتۀ خود را تکذیب کند.

 

وظیفۀ مسلمانان در برابر قذف

بر شنوندۀ قذف چند چیز واجب و چند چیز حرام است. آنچه حرام است اینهاست: گوش‌دادن و پذیرفتن و باورداشتن این نسبت ناروا و بدبین‌شدن به مسلمان قذف‌شده و نقل قذفى که شنیده براى دیگران، هرچند به‌طور مسلم نگوید بلکه نقل کند، مثل اینکه بگوید شنیدم از فلانی که نسبت زنا یا لواط به فلانی داد.

آنچه بر شنوندۀ قذف واجب است اینهاست: نهى و زجر قذف‌کننده و او را فاسق و دروغگو دانستن و گواهى او را در هیچ موردى نپذیرفتن، مگر به شرحی که آمد توبه کند، و باید به او بگوید آنچه گفتى بهتان و افتراست و ما نمى‌توانیم از تو بپذیریم. حتی کسى که به چشم خود زنا یا لواط مسلمان را ببیند یا از او اقرار آن را بشنود حق ندارد آن را براى دیگران نقل و گزارش کند [بحث شهادت نزد قاضی، آن هم به شرط گواهی همزمان چهار شاهد عادل، بحث دیگری است. در اسلام حفظ آبروی گناهکار هم مهم است].

هرچند با نبودن یکى از این پنج شرط حد قذف برداشته می‌شود، حرمت آن سر جای خویش است و گاهی حق تعزیر شرعاً ثابت است. مثلاً، اگر کسى بگوید «حرامزاده»، چون معنى صریح آن زنا‌زاده نیست در عرف به ولد حیض هم حرامزاده می‌گویند و گاهى هم از این فحش خبیث‌النفس یا بدکردار را برداشت می‌کنند حد قذف لازم نمى‌شود، ولى حق تعزیر به‌واسطۀ هتک آبروى مخاطب محفوظ است. همچنین است اگر نامسلمانى را قذف کند. در این صورت، اگرچه حد قذف ندارد، یقیناً حرام است و جایز نیست تا شرعاً ثابت نشده که مطابق مذهب خود زنا کرده است به کفار به صراحت یا کنایه نسبت زنا یا لواط بدهند.

******

عمرو بن نعمان جعفى روایت کرده که حضرت صادق (ع) را دوستى بود که هر جا حضرت میرفت از ایشان جدا نمی‌شد و غلامى از اهل سِند داشت. روزى در بازار کفش‌دوزان همراه حضرت در حرکت بود و غلام پشت سرشان می‌آمد. آن مرد سه بار به پشت سرش نگاه کرد و غلام را که دنبال کارى مى‌خواست بفرستد ندید. بار چهارم که او را دید، گفت: «اى پسر زن زانیه! کجا بودى؟» آن حضرت دست بر پیشانى مبارکش زد و فرمود: «سبحان الله! مادرش را قذف می‌کنى؟! من گمان مى‌کردم تو صاحب ورع هستى و پیدا شد که هیچ ورعى با تو نیست».

عرض کرد: «فدایت شوم! مادرش از اهل سند و از کفار است». حضرت فرمود: «آیا نمی‌دانى که هر طایفه‌اى را عقد و نکاحى است؟ از من دور شو!» راوى حدیث مى‌گوید دیگر تا حضرت زنده بود ندیدم که با او رفیق شود.  

 

ابى الحسن حذاء نیز روایت کرده که نزد حضرت امام جعفر صادق (ع) بودم که مردى از من پرسید: «یا اباالحسن، بدهکار تو چه شد؟» گفتم: ”ابن فاعله“ را می‌گویى؟ (آن کس که مادرش زنا می‌داده؟)». پس حضرت از روىِ تندى به من نگریست.

گفتم: «فدایت شوم! آن مرد مجوسى است و مادر او خواهر اوست!». حضرت فرمود: «مگر نه این است که نکاح خواهر در دین ایشان مانعى ندارد؟»

 

دشنام هم حرام است

علاوه بر قذف، هر نوع فحش به مسلمانِ غیرِ متظاهر به فسق که موجب اذیتش شود حرام است و تعزیرش با شرایطى واجب است. مثل اینکه بگوید: اى فاسق، اى شرابخوار، اى خر، اى سگ. و یا او را سرزنش کند و بگوید: اى کور، کچل، شل، ..... در حرمت دشنام فرقى بین خویشاوند و بیگانه و خدمتگزار و شاگرد و .... نیست.

امام صادق (ع) مى‌فرماید: «هرزه‌گویى جفاکاری است و جفاکار در آتش است» و«چهار نفرند که دوزخیان از آنها در آزارند. یکى از آنها کسى است که پیوسته از دهانش چرک و خون جارى است و او کسى است که در دنیا دشنام‌دهنده بوده».

 

پاسخ دشنام

چنانکه ابتدا فحش‌دادن حرام است، پاسخ به فحش هم حرام است، مگر اینکه فقط به آنچه دشنام داده شده پاسخ گوید. مثلاً اگر کسى به او بگوید «اى احمق» و در جوابش بگوید احمق تویى مانعى ندارد، چنانکهدر قرآن مجید تصریح مى‌فرماید: «کسى که به شما ستم کرد به آنچه کرده تلافى کنید». و همچنین فرموده: «اگر مظلوم در مقام تلافى برآید، مانعى ندارد» «و اگر مى‌خواهید تلافى کنید، به مثل آنچه به شما شده تلافى کنید».

حضرت موسى بن جعفر (ع) دربارۀ دو نفرى که به هم دشنام‌ می‌دهند فرموده آن که اول دشنام داده ستمکارتر است و تا وقتى که ستمدیده از حد نگذراند گناهش به عهدۀ اولى است، ولى اگر از حد گذراند گناهش به عهدۀ خودش است؛ یعنى مانند اولى گنه‌کار است. و گذراندن از حد در پاسخ مثل این است که دشنام‌دهنده بگوید «اى الاغ» و در پاسخ گفته شود «اى سگ» یا مثلاً در جواب یک دشنام دو بار یا بیشتر همان لفظ را تکرار کند. باید دانست که جواز جواب‌دادن به مثل در صورتی است که دشنام‌دهنده عذرخواهى نکند. اگر بلافاصله پوزش‌خواست، باید عذرش را بپذیرد و جواب به دشنام ندهد. منظور حضرت موسى بن جعفر (ع) که آن کس که آغاز به دشنام کرده ستمکارتر است و گناه خود و گناه طرفش به عهده اوست تا وقتى است ‌که از ستمدیده عذر نخواسته است.

 

خاموشى بهتر است

گرچه جواب به مثل با رعایت شرایطش جایز است، سکوت بهتر است، چنانکه در قرآن مجید مى‌فرماید: «و سزاى بدى بدىِ مثل آن است، اما کسى که ببخشاید و تلافى نکند و کارش را اصلاح کند پاداشش با خداست». در جاى دیگر مى‌فرماید: «بخشودن شما به پرهیزکارى نزدیکتر است».

******

حضرت امیرالمؤمنین (ع) شنید مردى قنبر را دشنام می‌دهد. قنبر خواست پاسخ گوید که حضرت او را صدا زد و فرمود: «آرام باش! بگذار تا این فحش‌دهنده خوار شود. همانا با خاموشى خود خداوند بخشنده را خشنود می‌کنى و شیطان را به خشم می‌آورى و دشمن خود (دشنام‌دهنده) را شکنجه می‌دهى. به خدایى که دانه را شکافت و مردم را آفرید سوگند که مؤمن خدا را با چیزى مانند بردبارى خشنود و شیطان را با چیزى مانند خاموشى خشمناک نمی‌سازد و احمق را چیزى مانند سکوت در پاسخش شکنجه نمی‌دهد».

اگر بتواند در پاسخ دشنام او را نصیحت کند، به مقام ارجمندى رسیده، چنانکه در قرآن مجید می‌فرماید: «کردار نیک و بد باهم برابر نیست، بدى را به نیکى بران (به کسى که به تو بدى کرد نیکى کن)». در این هنگام، دشمنت چنان با تو دوست مى‌شود که مى‌پندارى دوستى خویشاوند است. اما این خصلت پسندیده را ندهند، مگر به کسانى که صبرکننده و صاحب بهرۀ بزرگ از خیر و ثواب باشند.

******

مردى از اهل شام وارد مدینه شد. دید مردى بر استر نیکویى سوار است. گفت نیکوتر از آن مرد ندیدم. دلم به او مایل شد و خواستم او را بشناسم. پرسیدم این شخص کیست. گفتند حسن بن على (ع) است. پس خشمناک شدم و حسد ورزیدم که چرا على (ع) چنین فرزندى داشته باشد. به سوى او رفتم و گفتم: تو پسر على بن ابی طالب هستى؟ فرمود: بلى من پسر على هستم. گفتم: تویى پسر کسى که مشرک بود و چنین و چنان بود و تا توانستم ناسزا و دشنام به خودش و پدرش گفتم و او ساکت بود تا اینکه خودم شرمنده شدم. چون سخن من تمام شد، خندید و فرمود: به گمانم غریبى و شامى هستى. گفتم: بلى. فرمود: اگر نیاز به منزل دارى، ما تو را جاى می‌دهیم و، اگر به مال نیازمندى، به تو می‌دهیم و، اگر گرفتارى دارى، ما تو را یارى مى‌کنیم. پس، از آن حضرت شرمنده شدم و از خُلق کریم او به شگفت آمدم و از نزد او برگشتم، در حالی که نزد من از همه محبوب‌تر بود.

 

/ 0 نظر / 16 بازدید