ناامیدی از رحمت خدا و بدگمانی به او

دومین گناه كبيره نااميدى از رحمت الهى است. چون علت يأس اعتقادنداشتن به قدرت و كرم و رحمت بى‌پايان خداست، در قرآن مجيد آن را از صفات كفار قرار داده است: «از رحمت الهى نااميد نمى‌شود، مگر كسى كه كافر است». ناامیدی یا از امور دنیوی است، مانند کسی که به حاجاتش نمی‌رسد و ناامید شده، یا از امور اخروی است، مانند کسی که امیدی به آمرزش ندارد. پس از شرک هیچ گناهى بزرگتر از یأس نیست؛ زیرا گنهکار تا وقتى مأیوس نباشد ممکن است توبه کند، ولى شخص مأیوس آمرزیده‌شدنى نیست؛ زیرا امیدى به آمرزش و مغفرت خدا ندارد تا توبه کند. از این گذشته، یأس سبب جرئت بر گناهان مى‌شود؛ مى‌گوید من که معذب خواهم بود چرا خودم را از شهوت دنیا محروم کنم.


ریشۀ یأس در کجاست؟

خداى حکیم برای هر امری، چه مادی چه معنوی، علل و اسبابى قرار داده؛ مانند سیرشدن با غذاخوردن و علاج بیماری با دارو و دفع فقر با تلاش و از امور معنوی مغفرت و نجات از عذاب گناهکار با توبه و ایمان و رسیدن به مقام یقین با تبعیت از معصوم. ممکن است این اسباب بشر را چنان فریب دهد که خیال کند اسباب مستقل در تأثیرند و مسبب، یعنی خداوند، را فراموش کند. در این حال، با بودن اسباب دلشاد و با نبودن آن اندوهناک می‌شود، غافل از اینکه اگر خدا نخواهد هیچ سببى مؤثر نمی‌افتد و اگر خدا بخواهد بدون هیچ سببى شىء معدوم را موجود مى‌فرماید.

خدا براى جلوگیرى از این اشتباه گاهى اسباب موجود را بى‌تأثیر می‌کند تا مؤمنین اسباب را مستقل در تأثیر ندانند و گاهى با نبودن اسباب شیء معدوم را موجود می‌فرماید تا هیچ‌وقت اهل ایمان دلتنگ نشوند. از مواردی که اسباب بی‌تأثیر شد، اینها را باید یاد کرد:

سردشدن آتش نمرودیان بر حضرت ابراهیم (ع)، گرچه اثر آتش سوزاندن است؛ نبریدن کارد تیز گلوی حضرت اسماعیل را، گرچه اثر کارد بریدن است؛ بی‌اثرشدن توطئۀ فرعون برای نابودی حضرت موسی (ع) و پرورش آن حضرت در نزد خود فرعون؛ نابودی لشکر ابرهه که به قصد تخریب کعبه با سپاهی از فیل روانه شده بودند، آن هم با افتادن ریگ از چنگال پرندگانی کوچک؛ حفظ وجود مبارک خاتم‌الانبیاء در مکه و در غزوات است به رغم اتحاد مشرکان و انواع نقشه‌ها، از جمله نقشۀ قتل در بستر.

از مواردی که بدون وجود اسباب نتیجه به دست آمد اینها را باید یاد کرد:

آفرینش آدم ابوالبشر بدون پدر و مادر؛ تولد حضرت مسیح (ع) از حضرت مریم (س) بدون اینکه مردى او را لمس کند؛ فرزنددارشدن حضرت زکریا در پیرى و ناتوانى (حضرت یحیى)؛ فرزنددارشدن حضرت ابراهیم خلیل در پیری از زوجۀ عقیم و پیرش (حضرت اسحاق)؛ معلم‌ بشرشدن حضرت خاتم‌الانبیاء با اینکه مکتب نرفته و معلمى ندیده بود؛ تعداد کثیری بیمار که با دارو درمان نشده بودند، اما خداوند بدون درمان و پزشک شفایشان داد؛ عاقبت به شری اشخاصى چون بلعم باعورا که به سبب مجاهدات نفسانی اسباب سعادتشان فراهم شده و به درجات عالی نیز رسیده بودند، ولی بر اثر خارج‌شدن از تبعیت انبیا یا ارتکاب بعضى از گناهان کبیره از دایرۀ سعادتمندان خارج شدند؛ عاقبت به خیری بسیاری از اشخاصى که اسباب شقاوت آنها فراهم بود و از خداى خود دور بودند، ولى در بدترین حالات آنها بارقۀ لطف الهى جهید و آنها را نجات داد و به سوى خود کشانید که از این میان باید اشاره کرد به ساحرانی که به حضرت موسی (ع) ایمان آوردند و نیز حضرت حُر که راه را بر امام حسین (ع) بست، ولی لطف الهی شاملش شد و جزو شهدای والامقام کربلا شد. البته شامل‌شدن لطف زمینه‌هایی می‌خواهد که اینان داشتند.

از این روست که علما گفته‌اند شخص مسلمان نباید قطعاً خود را از کفار و فاسقان بهتر بداند و خود را خوشبخت و آنها را شقى ببیند، بلکه باید حالش این‌طور باشد که، اگر لطف و توفیق الهى بر من مستمر باشد و به همین حالى که هستم و بهتر از آن از دنیا بروم و فلان کافر یا فاسق هم اگر با این حال فعلى از دنیا برود، آن‌وقت من از او بهتر خواهم بود.

 

بزرگى گناه یأس

یأس از لوازم و آثار کفر و انکار شئون خداست؛ کسى که خدا را به قدرت و کرم و علم شناخت و دانست که قدرتش نامحدود و حکمتش نامتناهى است، اگر ناامید شود در عمل خلاف عقیده‌اش رفتار کرده است یا بهتر بگوییم عقیده‌اش قلبی نیست. آیا سزاوار است که از پروردگار عالم قطع امید کند و امید اصلاح فلان امر جزئى یا آسان‌شدن فلان کارى را که برایش مشکل شده است از حلّال مشکلات نداشته باشد؟

 

چارۀ یأس در امور دنیوی و مشکلات

قدرت خدا: به این فکر کند که خداى قادرى که کرۀ زمین و سایر کرات را با این عظمت به گردش درآورده و در هر یک از آن‌ها آن‌قدر آثار عظمت و قدرت خود را ظاهر فرموده که عقل حیران مى‌شود و بدن انسان و دیگر موجودات را با این پیچیدگی و دقت خلق کرده آیا عاجز است که حاجت جزئی بنده‌اش را برآورد؟ این پرسش بسیار مهمی است و ارزش اندیشیدن دارد!

 تجربه‌هاى شخصى: خداى قادر ما را در ظلمات ثلاث (مشیمه، رحم، شکم مادر) حفظ فرمود و به این عالم آورد و یک لحظه از حال ما غفلت نفرمود و هر وقت هر چه لازم داشتیم بدون اینکه از او درخواست کنیم عنایت فرمود. چه خطراتى که ما را از آن نجات داد و چه مرض‌هایى که ما را شفا داد، چه مشکلاتى که بر ما آسان فرمود .... آیا پس از این عاجز است یا بخیل شده یا از ما بى‌خبر شده؟ استغفر اللّه

 نمونه‌هاى خارجى: این همه کس مثل ما گرفتار بودند و دردی مثل ما داشتند، اما از پروردگار خود مأیوس نشدند و خداوند هم مشکل آن‌ها را حل و دردشان را دوا و حاجتشان را روا فرمود. چه بسیار مبتلایانى که بدون هیچ درخواستی آن‌ها را فریادرسى کرد.

اگر حاجت کسی شفای بیماری است که بر اثر طول‌کشیدن و علاج‌نشدن مأیوس شده، باید بداند که اولاً بیماری کفارۀ گناهان و سبب پاکى و موجب ارتفاع درجۀ اوست و ثانیاً حالات کسانى را بنگرد که پس از مدت‌ها از شفا مأیوس شدند، ولى بر اثر دعا یا صدقه شفا یافتند.

اگر مبتلا به فقر است و بر اثر طول مدت مأیوس شده، باید بداند اولاً فقرش داراى حکمت‌ها و مصلحت‌هایى است که اگر مى‌دانست به همین بلا راضى مى‌شد! ثانیاً در حالات کسانى بنگرد که صبح کردند در حالى ‌که در نهایت فقر بودند و شام کردند در کمال رفاه و آسایش (بماند که بسیاری از گناهان خود سبب فقر است و در آینده به این موارد اشاره خواهد شد).

اگر مبتلا به حادثۀ سختى از حوادث روزگار شده، باید بداند که زندگانى دنیا با حوادث و ابتلائات فراوان همراه است و هیچ کس از آن بر کنار نیست. از حضرت آدم گرفته تا پیامبر (ص)، کدام یک از انبیا و اوصیا دچار مصائب نشدند؟ نیز حالات کسانى را که ابتلا و گرفتارى ایشان از او شدیدتر است در نظر آورد. آیا تعدادشان کم است؟

 

 

 

پنج صفت خدا که اگر به آن‌ها اعتقاد داشته باشید ناامید نمی‌شوید

اگر انسان پنج صفت خدا توجه کند خیلی از گرفتاری‌هایش حل می‌شود.

1- خداوند عالم است: آیا کسی می‌تواند بگوید خدا از گرفتاری‌هایم، از خواسته‌هایم، از آرزوهایم خبر ندارد؟! خدا «عالم الغیب و الشهاده» است.

2- خداوند قادر است: آیا خداوندی که کل هستی را با این عظمت و دقت آفریده قادر نیست حاجت شما را برآورد؟!

3- خدا بی‌نیاز است: مردم اگر می‌خواهند به کسی کمک کنند اول باید نیازهای خودشان را برطرف کنند، اما‌ آیا خدا به بنده‌اش نیازمند است؟!

4- خداوند رئوف و مهربان و جواد و کریم و بخشنده است: بعضی‌ از مردم گرفتاری دیگران را می‌دانند، می‌توانند برطرف کنند، نیازی هم ندارند، ولی بخشنده نیستند. خدایی که می‌داند و می‌تواند و نیازی هم ندارد و رحیم و رئوف و جواد و کریم است چرا مشکل مرا حل نکرده؟ جوابش این است:

5- خدا حکیم است: حکمتش چنین اقتضا می‌کند. اگر بنده‌ای تلاش خود را کرد و نتیجه نگرفت، آیا نعوذ بالله می‌تواند بگوید خدا ظالم است؟ آیا می‌تواند بگوید خدا نمی‌داند و نمی‌تواند و خودش نیازمند است و بخیل است؟ چه بسا ما کاری کرده‌ایم که مستحق چنین گرفتاری‌ای هستیم. شاید نه، خداوند می‌خواهد بیشتر به درگاهش دعا کنیم و از این راه مقام ما را بالا ببرد. شاید.... به مصلحت ما نیست و ما فکر می‌کنیم هست و شاید الان به مصلحت نیست و یک سال بعد هست........... بلی، خداوند عالمِ قادرِ غنیِ رئوف حکیم هم هست و یقیناً عادل است. [http://samtekhoda.tv3.ir/index.php?option=com_content&view=article&id=2113:930904&catid=34:hosseini&Itemid=300]

 

دو داستان عبرت‌آموز

شفای بعد از ابتلا

در کتاب فرج بعد از شدت از لبیب عابد نقل مى‌کند: در اوقات جوانى روزى در خانه‌ام مارى دیدم که به سوراخى فرو رفته، دنبال او را گرفتم و به قوت کشیدم تا او را بیرون آورده، بُکشم. مار سر خود را ناگهان بیرون آورد و دست مرا گزید و بالاخره یک دستم شل شد و از کار بازماند. چون مدتى گذشت، دست دیگرم نیز شل گردید. پس از چندى پاهایم خشک شد و از کار افتادم. طولى نکشید که هر دو چشمم نابینا شد و زبانم هم گنگ گردید. مدتى بدین حال بودم و مرا بر تختى افکنده بودند. جمله حواس و اعضا و جوارحم از کار افتاده و کاملاً از پا درآمده بودم و فقط شنوائى من باقى بود که آن هم بلایى بود تا هر حرف زشت و ناگوارى را مى‌شنیدم و بر پاسخ‌دادنش توانایى نداشتم. چه بسیار اوقاتى که تشنه بودم و کسى به من آبى نمى‌رسانید، چه اوقاتى که سیراب بودم و به زور در گلویم آب مى‌ریختند و نمى‌توانستم حتى اشاره کنم .... چون سالى بدین منوال از این زندگى که مرگ به مراتب از آن بهتر بود گذشت، زنى به نزد زوجۀ من آمد و پرسید: لبیب چگونه است؟ گفت: نه خوب مى‌شود که راحت گردد و نه مى‌میمرد که ما از دست او راحت گردیم. و حرف‌هاى دیگرى زد که دانستم از من به تنگ آمده‌اند و راحتى خود را در مرگ من مى‌بینند. پس بى‌نهایت دلشکسته گردیدم و به اخلاص تمام، از سر بیچارگى و درماندگى، با خضوع و خشوع تمام، در اندرون دل با خداى خود مناجات کردم و نجات خود را از موت یا حیات از او خواستم. پس در آن حال فوراً ضرباتى در تمام اعضایم پدید آمد و درد شدیدى عارض من گردید تا شب داخل شد و درد ساکن شد و خوابم برد. چون بیدار شدم، دستم را روى سینه‌ام دیدم با اینکه یک سال بود که بر زمین افتاده بود و اصلاً حرکتى نداشت ... تعجب کردم که چه شده! در دلم افتاد که دستم را بجنبانم. دستم را حرکت دادم و بلند کردم و بر سینه گذاشتم ... بالاخره از جاى خود بلند شدم و از تخت به زیر آمدم. در صحن خانه چشمم به آسمان افتاد. پس از یک سال ستاره‌هاى آسمان را مشاهده مى‌کردم. نزدیک بود که از شادى هلاک گردم و بى‌اختیار زبانم به این کلمه گویا گشت که: «یا قدیم الاحسان، لک الحمد».

******

ثروت پس از تهیدستى

باز هم داستان عجیبى از کتاب فرج بعد از شدت. بازرگان بزرگی نقل کرده: در سفر حج بودم و همیان محتوى سه هزار دینار زر و جواهر همراهم بود و آن را به کمر بسته بودم. در یکى از منازل راه براى قضاى حاجت نشستم. ناگهان همیان از کمرم باز شد و افتاد و، پس از آنکه چند فرسخ از آن منزل رفته بودیم، به یادم آمد، ولی برگشتن ممکن نبود. چون مال فراوان داشتم، گم‌شدن این مال هنگفت در من اثرى نکرد. چون به وطن بازگشتم، ابواب بلا بر من گشوده شد و رفته‌رفته کل اموالم از کفم خارج شد و روزگار عزت به ذلت مبدل گردید و از خجالت نزد دوستان و شماتت دشمنان و زوال مال و ظهور اختلال از وطن آواره شدم. در اثناى مسافرت، شبى به دِهى رسیدم و از مال دنیا یک دانگ و نیم نقره داشتم. شبى تاریک و بارانى بود. با عیالم به کاروانسراى خرابى که در آن ده بود رفتیم و در همان‌جا وضع حمل عیالم شده بود. به من گفت: قوتى به من برسان، وگرنه همین لحظه هلاک خواهم شد! با نهایت سختى و همّ بسیار به دکان بقالى رفتم و تضرع کردم تا در را باز کرد و آن یک دانگ و نیم نقره را دادم و مقدارى روغن زیت و حلبه جوشانیده و در کاسۀ گلى کرده، به من داد. چون نزدیک کاروانسرا رسیدم، پایم لغزید و افتادم و ظرف گلى شکست و آنچه در آن بود ریخت. پس، از شدت رنج و غصه، از زندگانى سیر شدم ... و بى‌اختیار به صداى بلند گریه و زارى مى‌کردم. در آن نزدیکى خانه‌اى بود با دیوارهاى بلند و منظرۀ عالى. مردى از دریچه سر بیرون کرد و بانگ بر من زد که: این چه غوغاست که در این نیمۀ شب برپا نموده‌اى و خواب را از چشم من گرفته‌اى؟ من شرح قصۀ خود را برایش گفتم. گفت: این همه گریه و فریاد براى یک دانگ و نیم نقره است؟ توبیخ او بیشتر مرا سوزانید. گفتم: خدا مى‌داند این‌قدر مال نزد من ارزشى ندارد، اما بر خود و زن و فرزندانم که از گرسنگى هلاک خواهند شد رحمم مى‌آید و به خدا قسم که در فلان سال به حج رفته بودم و روزگار بر من فراخ بود، در فلان منزل همیانى داشتم که سه هزار دینار زر و جواهر در آن بود و از من گم شد و در من اثرى ننمود. از خدا بترس و مرا سرزنش مکن! چون این سخن شنید، پرسید: نشانۀ همیان چیست؟ گریه را از سر گرفتم و گفتم: این چه پرسش بى‌جاست که در این موقع از من مى‌نمایى؟! از خانۀ خود بیرون آمد و گفت: دست از تو بر ندارم تا اینکه نشانۀ همیان خود را بازگویى. پس ناچار براى او شرح دادم. دست مرا گرفت و به خانۀ خود برد و پرسید: عیال تو کجاست؟ نشانه دادم. به غلامان خود امر کرد و رفتند و عیال و اولاد مرا آوردند و به حرم‌سراى او بردند و سفارش کرد که هرچه لازم دارند برایشان تهیه نمایند. پس پیراهن و لباس براى من آوردند و مرا پوشانید و به حمام فرستاد و به بهترین وجهى آن شب گذشت. چون بامداد برخاستم، خود را در آسایشى هرچه کامل‌تر یافتم. گفت: چند روز همین‌جا باش تا عیالت رو به صحت رود. مدت ده روز از ما پذیرایى کرد و هر روز ده دینار و بیست دینار مى‌داد و من از بسیارى لطف او پس از آن سرزنش و استهزایى که اول کرد متحیر ماندم! بعد از آن به من گفت: چه پیشه دارى؟ گفتم مردى بازرگانم و در دادوستد واردم. گفت: سرمایه به تو مى‌دهم تا با شراکت من خرید و فروش کنى. دویست دینار زر آورد و به من داد و گفت: در همین‌جا بیع و شراء کن. خوشوقت شدم و مشغول تجارت گردیدم و بعد از چند روزى که سودى حاصل مى‌شد نزدش مى‌آوردم. روزى به داخل خانه رفت و همیانى آورد و نزد من گذاشت. دیدم همیانى است که در سفر حج از من گم شده بود.

از نهایت شادى غش کردم. چون به هوش آمدم، گفتم: اللّه اللّه! این همان همیان است که در راه مکه افتاده بود. گفت: چند سال است که به زحمت نگهدارى این همیان مبتلایم؛ در همان شبى که تو وصف آن را گفتى، خواستم به تو رد نمایم، اما ترسیدم که از شادى به مرگ ناگهانى بیفتى. پس به تدریج مال به تو رساندیم. اینک همیان خود را بگیر و مرا بِحِل (حلال) کن. پس همیان را گرفته، آنچه قرض نموده بودم برداشته، ادا کردم و از خداى خود سپاسگزارى کرده، پس از تشکر از آن مرد به وطن خود بازگشتم و از آن روز درهاى فرج و فراخى دوباره بر من گشوده شد.

******

از حضرت رسول (ص) روایت شده که براى دفع هر غم و شدتى این آیۀ مبارکه را بخوانید: «لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ اَلظّالِمِینَ» و نیز این جمله را «اللّه ربّى لا اُشرِکُ به شیئاً». سزاوار است از آن استفاده شود تا در شدائد انسان خود را گم نکند.

 

چارۀ یأس از امور اخروی

اگر کسی بر اثر گناهان بسیار آمرزش خود را بعید دانسته و توبه را بى‌فایده شمرده است، باید بداند:

 ١- یأس از جمیع گناهان گذشته‌اش بدتر است؛ زیرا یأس، چنان‌که پیش‌تر گفتیم، در کفر و شرک ریشه دارد و شخص مأیوس به صفت غفاربودن پروردگار بی‌اعتقاد است. ممکن است کسی بر اثر غفلت مختصر یأسى عارضش شود، اما پس از متذکرشدن به رحمت الهی امیدوار و به توبه مشغول می‌شود.

 ٢- برطبق قرآن مجید و سنت متواتره، هیچ گناهى نیست که با توبۀ حقیقی آمرزیده‌شدنى نباشد، حتی شرک. و نیز خداوند از اسماء شریفۀ خود تواب، غفار، غفور، غافر الذنب، قابل التوب را قرار داده است.

 براى علاج یأس از آمرزش گناهان، تأمل در آیۀ ۵3 سورۀ زمر کافى است: «قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» که ترجمۀ آن چنین است: «بگو اى محمد (ص)، خداى تعالى مى‌فرماید: اى بندگان من که [در ارتکاب گناهان کبیره و خطاهاى کثیره] بر نفس‌هاى خود اسراف کرده‌اند! از رحمت خدا نومید مشوید؛ به‌درستى که خدا همۀ گناهان را مى‌آمرزد، به‌درستى که خداى تعالى آمرزندۀ گناهان و با بندگان مهربان است».

در این آیه شریفه چند لطیفه است: اول اینکه فرمود ای بندگان من و نه ای گنهکاران. دوم آنکه فرمود ای کسانی که بر نفس‌های خود اسراف کرده‌اند و نه ای خطاکاران. سوم آنکه فرمود لا تَقْنَطُوا که صریحاً دلالت بر نهى از نومیدى و حرام‌بودن یأس از آمرزش دارد. چهارم آنکه مؤکد فرمود آن را به جملۀ إِنَّ اَللّهَ یَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ و آمرزش خود را به تمام گناهان عمومیت داد. پنجم اینکه باز تأکید فرمود جَمِیعاً و آن را به گناه خاصی محدود نکرد. ششم آنکه باز آن را مؤکد فرمود به جملۀ إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ.

زنى خدمت رسول خدا (ص) آمد و عرض کرد: زنى بچۀ خود را به دست خود کشته، آیا براى او توبه است؟ فرمود: قسم به خدایى که جان محمد در قبضۀ قدرت اوست، اگر آن زن هفتاد پیغمبر را کشته باشد و پشیمان شود و توبه کند و خداى تعالى صدق او را بداند که دیگر به هیچ گناهى رجوع نمی‌کند، توبه‌اش را قبول مى‌فرماید و گناهانش را عفو مى‌کند. به‌درستى که توبه‌کنندۀ از گناه مثل کسى است که گناه نکرده است.

*****

در کتاب عیون اخبار الرضا (ع) روایت شده که عبدالله بزاز نیشابورى گفت: بین من و حمید بن قحطبه (ی ملعون) معامله‌اى بود. وقتى از مسافرت مراجعت نموده بودم، مرا احضار کرد و با لباس مسافرتم به ملاقاتش رفتم. وقت ظهر ماه مبارک رمضان بود که بر او وارد شدم. طشت و ابریق آوردند و دو دست خود را شست و به من هم امر کرد که دست خود را بشویم و من هم شستم و فراموش کردم که ماه رمضان است و روزه‌ام. چون طعام حاضر کردند، متذکر شدم و عقب نشستم. حمید گفت: چرا نهار نمى‌خورى؟ گفتم: اى امیر! ماه مبارک است و من مریض نیستم و عذر دیگرى براى افطار ندارم و شاید امیر عذرى دارد. پس گریه کرد و گفت: من هم عذرى ندارم و مریض نیستم؛ آنگاه اشکش جارى شد. پس از فراغت از طعام، سبب گریه‌اش را از او پرسیدم. گفت: در زمانى که هارون‌الرشید در طوس بود، شبى دنبال من فرستاد. وقتى‌که بر او وارد شدم، دیدم در نزد او شمعى روشن و شمشیرى سبزرنگ و برهنه جلو اوست. چون مرا دید، پرسید: اطاعت تو از امیرالمؤمنین چگونه است؟ گفتم: با جان و مال. پس مرا مرخص نمود. طولى نکشید مرا احضار و همان سؤال را تکرار کرد. گفتم: با جان و مال و اهل و اولاد. پس مرا مرخص نمود. براى سومین مرتبه احضارم کرد و همان سؤال را تکرار کرد. گفتم: با جان و مال و اهل و اولاد و دین. پس خندید و گفت: این شمشیر را بردار و هر کس را که این خادم به تو نشان داد باید بکشى! شمشیر را برداشته و همراه خادم بیرون شدم. مرا به خانه‌اى که درِ آن قفل بود آورد. پس از بازکردن قفل، وارد شدیم. دیدم وسط آن چاهى است و در آن خانه سه حجره است و هر سه قفل شده است. پس یکى را باز کرد. دیدم بیست نفر پیر و جوان همه از اولاد على و زهرا در زنجیرند! خادم گفت: باید اینها را گردن بزنى. او یکى‌یکى جلو می‌آورد و من گردن مى‌زدم و بدن و سر آنها را در چاه می‌انداختم تا بیست نفر کشته شدند. آنگاه در حجرۀ دوم را باز کرد و در آن هم بیست نفر علوى در زنجیر بودند. همه را به اشارۀ خادم رشید کشتم و در چاه انداختم. سپس در حجرۀ سوم را باز کرد و در آن هم بیست نفر علوى بود. مانند آن دو دسته همه را کشتم. نفر آخرى پیرمردى بود. به من گفت: واى بر تو؛ فرداى قیامت چه عذرى دارى وقتى‌که تو را حضور جد ما رسول خدا (ص) حاضر کنند و حال آنکه تو شصت نفر از اولاد او را بدون گناهى کشته‌اى؟ پس بدنم لرزید. خادم از روى غضب نظرى به من کرد و مرا ترسانید. آن پیرمرد را هم کشتم و در آن چاه افکندم. پس کسى که شصت نفر از اولاد رسول خدا (ص) را کشته باشد روزه و نماز او را چه نفعى است؟ و من یقین دارم که مخلد در آتش‌ام و از این روست که ماه رمضان را روزه نمى‌گیرم.

 روایت است که پس از ورود حضرت على بن موسى الرضا (ع) به خراسان عبدالله نیشابورى داستان آن ملعون و یأس او را از پروردگار عالم براى حضرت نقل کرد و حضرت فرمود: واى بر او؛ آن یأسى که حمید از رحمت الهى داشت گناهش از قتل آن شصت نفر علوى بیشتر است. بلى، اگر آن ملعون پس از قتل این سادات بى‌گناه و پس از ارتکاب این گناه بزرگ به‌کلى از خداى خود بریده نشده بود و راستى از کردۀ خود پشیمان شده و از روى اخلاص توبه کرده و از در عجز و زارى به رحمت الهى ملتجى شده بود، خداى کریم توبۀ او را قبول مى‌فرمود، چنان که توبۀ وحشى، قاتل حضرت حمزۀ سیدالشهداء، عموى پیغمبر (ص)، را پذیرفت. با اینکه با آن حرکت وحشیانۀ مثلۀ جنازۀ آن بزرگوار دل رسول خدا را فوق‌العاده به درد آورده بود، پیغمبر خدا (ص) توبه‌اش را پذیرفت.

 

یأس از استجابت دعا غلط است

اگر کسی بر اثر حاجتى شرعی که اجابت نشده است مأیوس شده، باید بداند که اولاً وعدۀ الهی حق است و تخلف ندارد و در قرآن مجید مى‌فرماید: «هنگامى که بندگانم دربارۀ من از تو مى‌پرسند، پس به‌درستى که من نزدیکم؛ دعاى خواننده را وقتى که مرا بخواند اجابت مى‌کنم». ثانیاً تأخیر در اجابت حکمت‌هایى دارد. گاهى بر اثر گناهان فرد دعایش «محجوب» شده و دلیل اینکه تأخیر در اجابت دعا لطف به اوست توفیق استمرار در دعاست و همین نعمت بزرگترین شاهدى است که اولاً مورد عنایت است و ثانیاً حاجتش روا خواهد شد، وگرنه توفیق استمرار دعا پیدا نمى‌کرد.

گاهى هم، به‌سبب تأخیر در اجابت، خیرات فراوانی به بنده می‌رسد؛ زیرا دعا از بزرگترین عبادات است و استمرار آن موجب افزون‌شدن قرب بنده به پروردگارش. از این رو، آنهایى که مورد عنایت و لطف پروردگارند اجابت دعواتشان بیشتر به تأخیر مى‌افتد.

 

 قنوط از رحمت خدا (بدگمانی به خدا)

قنوط هم نوعی ناامیدى از رحمت الهى است، اما فرقش با ناامیدی این است که در قلب رسوخ کرده و قباحت آن کم شده است. هرگاه ناامیدى چندان شدید شود که به ظاهر هم سرایت کند و از کلمات فرد ناامیدى تراوش کند، این حالت قنوط نامیده مى‌شود.

بعضى در بیان فرق یأس و قنوط گفته‌اند قنوط نومیدى از رحمات دنیوی است و یأس نومیدى از رحمات اخروی است. بعضى هم گفته‌اند قنوط بدگمانى به پروردگار عالم است، چنان که تصور می‌کند خدا به او رحم نمى‌کند و توبۀ او را قبول نمى‌فرماید و او را عذاب مى‌کند و هر شر و مصیبتی به او وارد مى‌شود عقوبت است.


بدگمانى سبب عقوبت است

رسول خدا (ص) فرمود: قسم به خدایى که شریک ندارد، به مؤمنى هرگز خیر دنیا و آخرت داده نشده، مگر به‌سبب حُسن ظن او به پروردگارش و امیدش به او و حسن خلقش و نگهدارى خود از غیبت‌کردن مؤمنین. قسم به خدایى که شریک ندارد، خدا مؤمنى را بعد از توبه و استغفار عذاب نمى‌فرماید، مگر به‌سبب سوءظن به خداوند و تقصیرش در امید به پروردگارش و به‌سبب بدخلقى و غیبت از مؤمنین. قسم به خدایى که جز او خدایى نیست، گمان بندۀ مؤمنى به خدا نیکو نمى‌شود مگر اینکه خدا نزد گمان اوست؛ به درستى که خدا کریم است و حیا مى‌فرماید که بندۀ مؤمن به او حسن ظن داشته باشد و خدا برخلاف گمان و امیدش بنده‌اش رفتار کند. پس گمان خود را به خدا نیکو کنید و به او راغب شوید.


امید به آمرزش و اجابت دعا

حسن ظن به پروردگار آن است که امید داشته باشد که اگر از گناه توبه کند او را مى‌آمرزد و اگر او را بخواند اجابت مى‌فرماید و اگر عمل خیرى براى او به جا آورد امید داشته باشد که قبول می‌فرماید.

کسی که دچار قنوط از رحمت الهی شده واقعاً از خدا بریده، اما یأس دلیل بر محجوب‌بودن از پروردگار است و نه بریدگى و حجاب می‌تواند برطرف شود. بنابراین، قنوط در عنوان شرک داخل است.

/ 1 نظر / 27 بازدید
مهرناز بوجاری

آفرین به شما. خیلی خوبه. انشالله پر مخاطب و تأثیرگذار باشه[گل][گل]