حکایت‌های بیدارگر

داستان حرمت خوردن خمر در سورۀ تحریم

چون آیۀ تحریم شراب فرود آمد، منادى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) ندا داد: کسى نباید خمر خورد. روزى اتفاق افتاد که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) به کوچه‌اى مرور مى‌فرمود و مرد مسلمانى که شیشۀ شراب به دست داشت وارد آن کوچه شد. چون رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) را دید که مى‌آید، سخت ترسید و گفت: خدایا توبه کردم که دیگر خمر نخورم، مرا رسوا نکن. چون نزدیک به آن حضرت شد، فرمود: در این شیشه چیست؟ گفت: سرکه است. آن حضرت دست پیش داشت و فرمود: قدرى در دست من بریز. پس ریخت، دید سرکه است. آن مرد گریست و گفت: یا رسول اللّه، قسم به خدا که سرکه نبود و خمر بود، ولى توبه کردم و از خدا خواستم که مرا رسوا نکند، و چنین شد. آن حضرت فرمود: چنین است؛ هر که توبه کند خداوند سیئات او را به حسنات مبدل مى‌فرماید.


داستان شیعه‌شدن فرد سنى

معاویه بن وهب گفت: ما به مکه مى‌رفتیم و به همراه ما شیخى بود خداپرست، اما مذهب شیعه را فرا نگرفته بود و در راه نماز را تمام مى‌خواند (به مذهب سنی‌ها که تمام‌خواندن نماز را براى مسافر روا مى‌دانند) و برادرزاده‌اش که همراهش بود شیعى‌مذهب بود. آن شیخ بیمار شد و من به برادرزاده گفتم: کاش مذهب شیعه را به عموى خود پیشنهاد مى‌کردى، شاید خدا او را نجات دهد. و همۀ همراهان گفتند بگذارید این شیخ به حال خود بمیرد که وضع خوبى دارد. برادرزاده‌اش تاب نیاورد و به او گفت: عمو جان، راستى که مردم پس از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) همه مرتد شدند به جز چند نفر، و على بن ابی طالب (علیه السّلام)، مانند خود رسول خدا، حق اطاعت داشت و پس از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) حق اطاعت از آن او بود. آن شیخ آهى کشید و ناله‌اى زد و گفت: من هم بر همین عقیده‌ام و جانش برآمد و ما شرفیاب خدمت امام صادق (علیه السّلام) شدیم و على بن سرى این گزارش را به امام صادق (علیه السّلام) داد. در پاسخ فرمود: او مردى است از اهل بهشت.

على بن سرى گفت: چگونه بهشتى است و حال آن‌که از مذهب شیعه هیچ سابقه نداشت جز در همان ساعت مرگش. فرمود: دیگر از او چه مى‌خواهید، به خدا سوگند به بهشت در آمده است.


داستان کفن‌دزدى که به وعدۀ خود وفا نکرد

حضرت على بن الحسین (علیه السلام) روایت کرده که در بنى‌اسرائیل مردى بود کفن دزد. همسایه‌اش مریض شد و ترسید بمیرد. کفن‌دزد را طلبید و به او گفت: چگونه همسایه‌اى بودم؟ کفن‌دزد گفت: نیکو همسایه‌اى بودى. گفت: مرا به تو حاجتى است. گفت: انجام خواهم داد. پس دو کفن حاضر کرد و گفت هرکدام که بهتر باشد بردار براى خودت تا مرا در کفن دیگر بپوشانند و، چون مرا دفن کردند، قبر مرا نشکاف و مرا  برهنه مساز. کفن‌دزد نپذیرفت تا این‌که به سبب اصرار همسایه کفن نیکوتر را برداشت و رفت. چون همسایه مرد و دفنش کردند، کفن‌دزد گفت: مرده که شعورى ندارد تا بفهمد من خلف وعده با او کرده‌ام. مى‌روم و کفن او را مى‌دزدم. پس قبرش را شکافت و چون خواست او را برهنه کند صیحۀ سختى شنید که مى‌گوید: نکن. پس ترسید و او را برهنه نکرد و قبرش را پوشانید تا هنگام مردنش به فرزندانش گفت: چگونه پدرى بودم براى شما؟ گفتند: نیکو پدرى بودى. گفت: مرا به شما حاجتى است. گفتند: انجام خواهیم داد. گفت: هرگاه مردم بدنم را آتش زنید و، چون خاکستر شدم، خاکسترم را به باد دهید، نصفى به سمت دریا و نصفى به سمت صحرا. قبول کردند و چون مرد چنین کردند. پس خداى تعالى خاکسترهاى متفرقۀ بدن او را جمع و زنده‌اش کرد و فرمود: چه سبب شد که چنین وصیتى کردى؟ عرض کرد: به عزتت قسم، ترس از عذاب تو مرا بر این وصیت داشت. پس فرمود: من هم تو را بخشیدم و ترس تو را به امن مبدل کردم و طلبکارانت را راضى خواهم کرد.

از این حکایت دانسته مى‌شود که، هرگاه گنه‌کار از گناهش پشیمان شود و از عذاب خداوند ترسناک باشد، خداوند هم او را خواهد آمرزید و خصمای او را راضى خواهد فرمود.


داستان فریب‌دادن شیطان مرد عابد را

حضرت صادق (علیه السّلام) فرمود: در میان بنى‌اسرائیل مردى بود که گرد دنیا نگشته بود و به هیچ‌چیز آن دست نیالوده بود. شیطان صدایى داد که همۀ لشگریانش گردش جمع شدند، گفت: کیست از شما که بتواند این مرد را فریب دهد؟ یکى گفت: او را به من واگذار. شیطان گفت: از چه راهى او را گمراه مى‌کنى؟ گفت: از راه زن‌ها. شیطان گفت: تو مرد او نیستى، او زن‌ها را نیازموده و مزۀ آن‌ها را نچشیده. شیطانک دیگرى گفت: او را از راه مى‌خوارى و خوش‌گذرانى گمراه مى‌کنم. شیطان گفت: تو هم مرد آن نیستى زیرا او توجهى به این امور ندارد. شیطانک دیگر گفت: از راه کردار نیک و عمل خیر او را گمراه مى‌سازم.

شیطان گفت: تو مرد اویى. آن شیطانک به جایى که آن مرد عابد مشغول عبادت بود رفت و در برابر او ایستاد و نماز خواند. عابد خواب مى‌رفت، اما شیطانک خواب نمى‌رفت و مشغول نماز بود. آن مرد خسته مى‌شد و استراحت مى‌کرد، اما آن شیطان آسودگى نداشت و پیاپى عبادت می‌کرد. آن مرد عابد نزد او رفت و خود را نزد او کم‌ارزش دید و کار خود را کوچک شمرد و به او گفت: اى بندۀ خدا، با کدام چیز بر این همه نمازخواندن نیرو گرفتى؟ شیطانک به او  پاسخى نداد. سپس پرسش خود را باز گفت و باز هم پاسخى نداد. بار سوم از او پرسید، این ‌بار در پاسخ او گفت: اى بندۀ خدا، راستى که من یک گناهى کردم و از آن توبه کردم و هرگاه آن گناه به یادم آید بر نماز نیرومند شوم. گفت: به من بگو چه گناهى کرده‌اى تا من هم بکنم تا بر نماز نیرومند شوم. گفت: به شهر برو و از فاحشۀ معروفى به نام فلان پرسش کن و دو درهم به او بده و از او کام بگیر. گفت: من از کجا دو درهم بیاورم؟ من نمى‌دانم دو درهم چیست. شیطانک از زیر پاى خود دو درهم برگرفت و به او داد و او هم برخاست با همان ردایى که بر سر داشت به شهر درآمد و از خانۀ فلان فاحشه پرسش مى‌کرد. مردم او را به خانۀ او رهبرى کردند و پنداشتند که آمده او را پند بدهد. عابد نزد آن فاحشه رسید و دو درهم را بر او انداخت و گفت برخیز و آماده باش. او برخاست و به خانه اندر شد و به عابد گفت: بفرمایید. و به او گفت: تو سر و وضعى دارى که به این وضع تو کسى نزد فاحشه‌اى مانند من نمى‌آید. گزارش حال خود را به من بده. او منظور خود را به او گزارش داد و آن زن گفت: اى بندۀ خدا، راستى ترک گناه از توبه‌کردن آسان‌تر است و چنان نیست که هر کس گناه کرد و دنبال توبه رفت آن را دریابد و بدان موفق شود. همانا سزاست که این رهنماى تو شیطانى باشد که براى تو مسجم شده. تو به جاى خود برگرد که چیزى در آن‌جا نبینى.

آن عابد برگشت و آن زن هم همان شب مرد. چون بامداد شد، بر در خانه‌اش نوشته شده بود: «بر سر جنازۀ فلان حاضر شوید که او از اهل بهشت است». مردم همه در شک افتادند و تا سه روز درنگ کردند و او را به خاک نسپردند براى آن‌که دربارۀ او تردید داشتند. و خداى عزوجل به یکى از پیغمبران خود، که من آن را جز موسى بن عمران (علیه السّلام) نمى‌دانم، وحى کرد که برو بالاى سر فلان و بر او نماز بخوان و به مردم بفرما تا بر او نماز بخوانند زیرا من او را آمرزیدم و بهشت را بر او واجب کردم براى این‌که فلان بندۀ مرا از گناه‌کردن من بازداشت.


داستان معاذ بن جبل

در تفسیر صافى روایت کرده از معاذ بن جبل که وارد شد بر رسول خدا در حالى‌ که گریان بود. سلام کرد و رسول خدا او را جواب داد و فرمود: چه چیز تو را به گریه آورده؟ گفت: یا رسول اللّه، بیرون خانه جوانى است خوش‌صورت که بر جوانى خود مانند زن بچه‌مرده مى‌گرید و مى‌خواهد بر حضرتت وارد شود. پس رسول خدا فرمود: او را حاضر کن. پس معاذ جوان را وارد و او سلام کرد و رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) او را جواب داد و فرمود: اى جوان، چه چیز تو را به گریه آورده؟ گفت: چگونه نگریم و حال آن‌که گناهان زیادى به‌جا آورده‌ام که، اگر خداى من مرا به پاره‌اى از آن‌ها مؤاخذه کند، مرا به آتش جهنم مى‌سوزاند. و مى‌دانم که مرا مؤاخذه خواهد کرد به آن‌ها و مرا نخواهد آمرزید.

پس رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: آیا شریک براى خدا قرار داده‌اى؟ گفت: پناه به خدا مى‌برم از این‌که شریک براى او قائل شده باشم. پس فرمود: آیا کسى را بدون حق کشته‌اى؟ گفت: نه. پس آن حضرت فرمود: خدا مى‌آمرزد گناهان تو را، هرچند مانند کوه‌هاى محکم باشد.

جوان گفت: گناهانم بزرگ‌تر از کوه‌هاى سخت است. رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: مى‌آمرزد گناهان تو را، هرچند در سنگینى مانند زمین‌هاى هفت‌گانه و دریاها و رمل‌ها و درخت‌ها و آنچه در آن‌هاست از خلق بوده باشد.

جوان گفت: گناهانم از همۀ این‌ها بزرگ‌تر است. پس رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: مى‌آمرزد خدا گناهانت را، هرچند به مانند آسمان‌ها و ستارگان و عرش و کرسى باشد. جوان گفت: از این‌ها هم بزرگ‌تر است. پس رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) مانند شخص غضبناکى به او نظر کرد و فرمود: واى بر تو اى جوان، گناهان تو بزرگ‌تر است یا پروردگارت؟ پس جوان به سجده افتاد و گفت: منزه است پروردگار من؛ چیزى از خداى من بزرگ‌تر نیست و خداى من از هر بزرگى بزرگ‌تر است.

پس رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: آیا مى‌آمرزد گناهان بزرگ را مگر خداى بزرگ؟ جوان گفت: نه به خدا قسم، یا رسول اللّه. پس ساکت شد. پس رسول خدا فرمود: واى بر تو اى جوان، آیا خبر مى‌دهى مرا به یکى از گناهانت؟ جوان گفت: بلى، من هفت سال نبش قبر مى‌کردم و مردگان را برهنه مى‌ساختم و کفن‌هاى آن‌ها را بیرون مى‌آوردم و مى‌فروختم. پس دخترکى از انصار مرد و، چون او را در قبرش دفن کردند، در شب، قبر او را شکافتم و کفن‌هاى او را بیرون آوردم و چون خواستم برگردم شیطان مرا فریب داد و بدن آن دختر را برایم جلوه داد تا این‌که با او زنا کردم. و چون خواستم برگردم، ناله‌اى از پشت سرم شنیدم که مى‌گفت: اى جوان، واى بر تو از مجازات  روز قیامت، مرا عریان ساختى و جنب کردى، پس واى بر تو از آتش الهى. پس گفت: یا رسول اللّه (صلّى اللّه علیه و آله)، گمان نمى‌کنم بوى بهشت را بشنوم؛ شما مرا چگونه مى‌بینید؟

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: اى فاسق، دور شو از من، مى‌ترسم از آتش تو بسوزم، چقدر نزدیک به آتشى. و این جمله را تکرار فرمود تا جوان از نزد آن حضرت خارج شد. پس توشه‌اى از شهر برداشت و به کوه‌هاى مدینه رفت و دست‌هاى خود را به گردنش غل کرد و در ناله‌هایش مى‌گفت: بندۀ ذلیل توام، گناهکارم، از کردار خود پشیمانم. نزد پیغمبرت رفتم و مرا رد کرد و ترسم را زیادتر ساخت. تو را به بزرگی‌ات قسم مى‌دهم مرا رد مفرما و از رحمتت محروم مساز. و در این حال چهل شبانه روز بود به طورى که جانوران برایش گریان مى‌شدند. پس از چهل روز گفت: خدایا با من چه کردى؟ اگر مرا آمرزیدى پس به رسولت خبر ده و، اگر نیامرزیدى و مى‌خواهى مرا عذاب کنى، پس زودتر مرا به آتش بسوزان یا به عقوبت دیگرى مبتلا فرما و مرا از رسوایى قیامت نجات ده. پس خداوند بر پیغمبرش (صلّى اللّه علیه و آله) این آیات را نازل فرمود: «و آنان که هرگاه گناه بسیار زشتى کنند یا به خود ستم کنند به این‌که گناه بزرگ‌ترى به‌جا آورند خدا را یا عذاب او را یاد کنند و از گناهان خود پشیمان شوند و توبه کنند و از خدا طلب آمرزش کنند ــ و کیست جز خدا که گناهان را بیامرزد ــ و بر گناه خود هم مصر نباشند در حالى ‌که به آن دانا باشند ایشان جزایشان آمرزش از پروردگارشان است و بوستان‌هایى که از زیر آن‌ها جوی‌ها جارى مى‌شود در حالى ‌که همیشه در آن‌ها هستند و چه نیکوست جزاى کسانى که با خدا معامله مى‌کنند».

و چون این آیه نازل شد، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از خانه درآمد و این آیه را مى‌خواند و تبسم مى‌کرد و به اصحاب فرمود: کیست که مرا از جاى آن جوان تائب خبر دهد؟ گفتند: یا رسول‌اللّه، در فلان کوه است. پس حضرت با اصحاب بدان‌جا رفتند و جوان را دیدند که بین دو سنگ ایستاده و دست‌هایش را به گردن غل کرده و صورتش از  تابش آفتاب سیاه شده و مژگان چشمش از گریۀ زیاد ریخته و مى‌گوید: خدایا تو به من خیلى نعمت دادى و احسان کردى. کاش مى‌دانستم آخر کارم مرا به بهشت مى‌فرستى یا به جهنم. خدایا گناهم از آسمان‌ها و زمین‌ها و عرش و کرسى عظیم‌تر است و کاش مى‌دانستم مرا مى‌آمرزى یا در قیامت رسوایم مى‌کنى و این کلمات را تکرار و گریه مى‌کرد و خاک بر سر مى‌ریخت و جانوران اطرافش و پرندگان بالاى سرش با او هم‌ناله شده بودند. پس رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) نزد او آمد و غل را از گردنش باز کرد و خاک‌ها را از سرش پاک کرد و فرمود: بشارت بادت که خداوند آمرزیدت. پس به اصحاب فرمود: این ‌طور گناهان را جبران کنید، چنان‌که این جوان کرد. پس آیۀ قرآن را بر او خواند و او را به بهشت بشارت داد.

ناگفته نماند این‌که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) آن جوان را از خود دور کرد شاید براى این بوده که چون گناهش بزرگ و سخت بوده قصد فرمود که آتش خوفش زیادتر شود تا بلکه ریشۀ گناهش سوخته و به اشک چشمش تاریکی‌هاى گناهش برطرف شود. پس، ردکردن رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) لطفى بود به آن جوان و به نفع او تمام شد.


داستان محاصرۀ قلعۀ بنى‌قریظه به فرمان پیامبر

چون رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) قلعۀ بنى‌قریظه را محاصره کرد (و آن‌ها جماعتى از یهود بودند نزدیکى مدینه که سخت در مقام اذیت و آزار آن حضرت و مسلمانان بودند، و در این مرتبه نظر رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) این بود که چارۀ آن جز جنگ و کشتار آن‌ها نیست)، پس نزد آن حضرت فرستادند که ابولبابه را نزد ما فرست تا با او در کار خود مشورت کنیم و ابولبابه سابقۀ آشنایى به آن‌ها داشت. آن حضرت به ابولبابه فرمود: نزد آن‌ها برو. و چون رفت، به او گفتند: صلاح ما را چه مى‌دانى؟ آیا قبول کنیم حکم رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) را؟

ابولباله گفت: بلى، قبول کنید و بدانید که نظر رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) دربارۀ شما کشتن است و اشاره به گلوى خود کرد. پس، از گفتار خود پشیمان شد و به خود گفت: به خدا و رسولش خیانت کردم و راز پیغمبر (صلّى اللّه علیه و آله) را آشکار کردم.

پس از قلعۀ یهود خارج شد و از خجلتش نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) نیامد و به مسجد رفت و بندى به گردن خود بست و خود را به ستون مسجد بست (و جاى آن ستون نزدیک قبر رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) است و ستون دوم و مشهور به استوانة توبه است) و گفت از این ستون باز نشوم تا بمیرم یا خدا مرا بیامرزد. خبرش را به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) دادند. فرمود: اگر نزد خودم آمده بود برایش از خداوند طلب آمرزش مى‌کردم. حال که خود رو به خدا کرده، خداوند به او سزاوارتر است. و ابولبابه روزها روزه بود و در شب دخترش مقدار خوراکى که نمیرد به او مى‌داد و هنگام ضرورت و قضاى حاجت او را باز مى‌کرد و بعد او را مى‌بست. و پس از چندى که حال او چنین بود، هنگامى که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در حجرۀ ام سلمه بود، قبولى توبه او از طرف خداوند بر آن حضرت وحى شد و آن حضرت به ام سلمه فرمود که خداوند ابولبابه را آمرزید.

ام سلمه گفت: اذن مى‌دهید او را به قبول توبه‌اش بیاگاهانم؟ فرمود: آگاهش کن. پس ام سلمه سر خود را از حجره بیرون کرد و او را به آمرزش خداوند بشارت داد.

ابولبابه گفت: الحمد لله. مسلمانان آمدند که او را از ستون باز کنند، گفت: نه به خدا، جز این‌که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) به دستش مرا باز کند. پس آن حضرت آمد و فرمود خداوند تو را آمرزید و مانند روزى شدى که از مادرت به دنیا آمدى. پس گفت: به شکرانۀ نعمت قبولى توبه‌ام اذن مى‌دهید تمام دارایی‌ام را صدقه دهم؟ فرمود: نه. گفت: دو ثلث دارایی‌ام را صدقه دهم؟ فرمود: نه، گفت پس ثلثش را. فرمود: به‌جا آور. پس رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) این آیه را تلاوت فرمود: «و دیگران که به گناهان خود اقرار کردند و کردار نیک و دیگر کردار بد را آمیخته کردند امید است خدا به رحمت به آن‌ها رجوع فرماید. جز این نیست که خدا آمرزنده و مهربان است. از مال‌هایشان صدقه بگیر تا ایشان را پاک و حسناتشان را به آن زیاد کند و دعا کن برایشان زیرا دعاى تو آرامش ایشان است و خدا شنواى داناست. آیا نمى‌دانید که خداوند توبه را از بندگانش قبول مى‌کند و صدقه‌هاى ایشان را مى‌گیرد (قبول مى‌کند) و این‌که خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است؟» 

 این دو داستان به ما مى‌آموزد که توبه‌کننده باید گناه خود را بزرگ بداند و سخت شرمسار باشد و رحمت و مغفرت پروردگار را نعمت عظیمى داند و در طلب آن جدى باشد و خود را سخت محتاج آن بیند. ثانیاً، تا یقین به قبولى توبه‌اش و پاک‌شدن از گناهش نکند، دست از تضرع و طلب مغفرت برندارد. و غالباً این یقین حاصل نمى‌شود مگر ساعت مرگ. پس، تا ساعت مرگ که نداى ملک به گوش رسد به این‌که نترس و آمرزیده شده‌اى و اهل بهشتى باید در سوز و گداز و بین حالت خوف و رجا باشد.


مرد آهنگری که با دست خود آهن سرخ را از کوره بیرون مى‌آورد

یکى از صالحان وارد مصر شد و آهنگرى را ملاقات کرد که با دست خود آهن سرخ‌کرده را از کوره بیرون مى‌آورد و حرارت آهن به او صدمه نمى‌رساند. با خود گفت: این مرد البته یکى از اوتاد است. پیش آمد و سلام کرد و گفت: اى بندۀ خدا، به حق آن کسى که این کرامت را به تو داده، دعایى دربارۀ من بنما. آهنگر چون بشنید، بگریست و گفت: اى مرد، آن گمان که به من بردى خطاست؛ من خود را از صالحین نمى‌دانم. آن مرد گفت: این عمل تو را کسى قادر نیست، مگر بندگان خالص صالح. آهنگر گفت: این را سببى است. آن مرد گفت: بر من منت گذار و آن سبب را برایم بگو. گفت: روزى در همین دکان مشغول کار بودم، زنى صاحب جمال که مانندش ندیده بودم بر من وارد شد و از فقر و پریشانى خود شکایت کرد. من شیفتۀ جمالش شدم و گفتم: اگر مراد مرا می‌دهى، حوائج تو را انجام خواهم داد. گفت: اى مرد، از خدا بترس، من اهل این عمل نیستم. من هم  گفتم: از پى کار خود رو. آن زن با حال پریشانى رفت. بعد از چندى برگشت و گفت: ضرورت مرا به این‌جا کشانید که تو را اجابت کنم. در آن حال آن زن را برداشتم و به خانه رفتم و در خانه را قفل کردم. زن گفت: چرا در خانه را قفل کردى؟ گفتم: ترسیدم مردم از حالم باخبر شوند. گفت: چرا از خدا نمى‌ترسى؟ گفتم: خدا غفور و رحیم است. و چون نزدیکش رفتم، دیدمش چون شاخۀ ریحان که از باد تند مضطرب شود در قلق و اضطراب افتاد و سیلاب اشک از چشمش جارى شد. گفتم: تو را چه مى‌شود؟ گفت: از خداى خود ترسناکم که حاضر و ناظر به ماست. اى مرد، اگر دست از من بردارى، ضمانت مى‌کنم که خداوند آتش دنیا و آخرت را بر تو حرام کند. کلام آن زن در من اثر کرد و دست از مقصود خود کشیدم و آنچه داشتم به او دادم و گفتم: اى زن، برو به سلامت که تو را از ترس خدا رها کردم. آن زن خوشحال و مسرور به خانه‌اش برگشت. آن شب در خواب دیدم مخدره‌اى که تاجى از یاقوت بر سر داشت و به من فرمود: خدا جزاى خیرت دهد. گفتم شما کیستید؟ فرمود: مادر آن زنى که نزد تو آمد و او را از ترس خدا ترک کردى. خدا تو را به آتش دنیا و آخرت نسوزاند. گفتم: آن زن از کدام فامیل بود؟ گفت: از نسل رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله). پس از آن، حمد خدا به‌جا آوردم. از آن روز آتش به من ضرر نمى‌رساند و امیدوارم که در آخرت هم مرا نسوزاند.

از این داستان روشن مى‌شود که هر که آتش شهوت خود را از حرام نگه دارد و هنگام فراهم‌شدن اسباب و هیجان شهوت خوددارى کند، خداوند آتش را بر او برد و سلامت قرار خواهد داد و در جوار رحمت خود جایش مى‌دهد.


داستان آزادشدن قاتل به واسطۀ خواب اسحاق بن ابراهیم طاهرى

اسحاق بن ابراهیم طاهرى در خواب رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) را دید که به او فرمود: قاتل را رها کن. با ترس از خواب بیدار شد و ملازمان خود را طلبید و گفت: این قاتل کیست و در کجاست؟ گفتند: حاضر است، مردى که خودش اقرار به قتل کرده است. او را حاضر کردند. اسحاق به او گفت: اگر راست بگویى، تو را رها خواهم کرد. گفت: من و جماعتى از اهل فساد هر حرامى را مرتکب مى‌شدیم و در بغداد به هر عمل زشتى دست مى‌زدیم و پیره زالى براى ما زن مى‌آورد. روزى آن پیره‌زال بر ما وارد شد و با او دخترى در غایت جمال بود. آن دختر چون ما را دید و مطلب را دانست، صیحه‌اى زد و غش کرد و بر زمین افتاد. چون او را به هوش آورند، فریاد زد و گفت: اللّه اللّه از خدا بترسید و دست از من بردارید. این عجوزۀ غداره مرا فریب داده و گفت در فلان محله تماشایى است دیدنی، و چندان افسانه گفت که مرا راغب کرد و به همراه او آمدم.

از خدا بترسید که من علویه از نسل زهرا (علیها السّلام) هستم. رفقاى من به این سخنان اعتنایى نکردند و به دختر درآویختند. من به حرمت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) غیرت کردم و از آن‌ها جلوگیرى کردم. جراحات بسیار بر من وارد کردند، اما ضربتى سخت بر بزرگ‌ترین ایشان زدم و او را کشتم و دختر را سالم خلاص و او را مرخص کردم. دختر درباره‌ام دعا کرد و گفت: خدا بپوشاند عیب تو را، چنان‌که مرا پوشاندى و یار تو باشد، چنان‌که یارى من کردى. در آن حال از صداى صیحه و صرخه همسایگان به خانه ریختند و خنجر خون‌آلود در دست من بود و مقتول در خون مى‌غلتید. مرا گرفتند و این‌جا آوردند. اسحاق گفت: من تو را به خدا و رسول خدا بخشیدم. آن مرد گفت: من هم از جمیع گناهان توبه کردم و به حق آن کسى که مرا به او بخشیدى دیگر به معصیت برنمى‌گردم.


داستان ابن صمد و محاسبۀ نفس خویش

شخصى به نام ابن صمد بیشتر اوقات شب و روز نفس خود را حساب مى‌کرد. پس روزى ایام گذشتۀ عمر خود را که حساب مى‌کرد، دید شصت سال از عمرش گذشته است. پس حساب کرد که 21هزار و پانصد روز مى‌شود. گفت: واى بر من، اگر روزى یک گناه بیشتر نکرده باشم، خداى را با 21 هزار و پانصد گناه ملاقات مى‌کنم. این را گفت و بى‌هوش افتاد و در همان بیهوشى وفات کرد.

 روایت شده که وقتى حضرت رسول (صلّى اللّه علیه و آله) به زمین بى‌گیاهى فرود آمد، به اصحاب خود فرمود بروید هیزم بیاورید. عرض کردند ما در زمین بى‌گیاهیم و هیزم در آن یافت نمى‌شود. فرمود: هر کس هر چه ممکنش مى‌شود بیاورد. پس هیزم آوردند و مقابل آن حضرت روى هم ریختند. چون هیزم‌ها جمع شد، فرمود: همین‌طور گناهان جمع مى‌شوند.


داستان شعوانه

در بصره زنى بود شعوانه‌نام که مجلسى در بصره از فسق و فجور منعقد نمى‌شد که از وى خالى باشد. روزى با جمعى از کنیزان خود در کوچه‌هاى بصره مى‌گذشت. به در خانه‌اى رسید که از آن خروش بلند بود. گفت: سبحان‌اللّه، در این‌جا عجب غوغایى است. کنیزى را به اندرون آن خانه فرستاد براى استعلام حقیقت حال، ولی آن کنیز رفت و برنگشت. کنیز دیگر فرستاد، او هم رفت و برنگشت. دیگرى را فرستاد و به او سفارش کرد که زود برگردد، کنیز رفت و برگشت و گفت: اى خاتون، این غوغاى مردگان نیست، بلکه ماتم زندگان است. این ماتم بدکاران و عاصیان و نامۀ سیاهان است. شعوانه که این را شنید، گفت: آه، بروم ببینم که در این خانه چه خبر است. چون به اندرون رفت، دید واعظى در آن‌جا نشسته و جمعى دور او فراهم آمده و ایشان را موعظه مى‌کند و از عذاب خدا مى‌ترساند و ایشان همگى در گریه و زارى مشغول‌اند. در حینى رسید که واعظ تفسیر این آیه را مى‌کرد: «إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَکانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَها تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً وَ إِذا أُلْقُوا مِنْها مَکاناً ضَیِّقاً مُقَرَّنِینَ دَعَوْا هُنالِکَ ثُبُوراً». پس در روز قیامت، چون دوزخ عاصیان را ببیند، در غریدن آید و عاصیان در لرزیدن آیند. و چون عاصیان را در دوزخ افکنند، در مقامى تنگ و تاریک و به زنجیرهاى آتشین به یکدیگر باز بسته فریاد واویلا برآورند. مالک جهنم به ایشان گوید: زود به فریاد آمدید. بسا فریاد و فغان که بعد از این از شما صادر خواهد شد.

شعوانه چون  این آیات را شنید، سخت در او اثر کرد و گفت: اى شیخ، من یکى از روسیاهان درگاهم، آیا اگر توبه کنم خداوند مرا مى‌آمرزد؟ واعظ گفت: البته، اگر توبه کنى، خدا تو را مى‌آمرزد اگرچه گناه تو مثل گناه شعوانه باشد. گفت: اى شیخ، شعوانه منم که بعد از این گناه نکنم. واعظ گفت: خدا ارحم الراحمین است و البته اگر توبه کنى،آمرزیده مى‌شوى. پس شعوانه توبه کرد و بندگان و کنیزان خود را آزاد کرد و مشغول عبادت شد و تلافى گذشته‌هاى خود را مى‌کرد به نحوى که بدنش گداخته شد و به نهایت ضعف و ناتوانى رسید. روزى در بدن خود نگریست و خود را بسیار ضعیف و نحیف دید. گفت: آه آه، در دنیا به این نحو گداخته شدم، نمى‌دانم در آخرت حالم چگونه است؟ ندایى از غیب به گوش او رسید که دل خوش دار ملازم درگاه ما باش تا روز قیامت ببینى جزاى ما را.

 


/ 0 نظر / 21 بازدید